تبليغاتX
خشت مال
            بلوار مژگانززز (قسمت ششم)

به من تکیه کن  تکیه کن  تکیه کن

که خاصیت عشق را میشناسم

به من تکیه کن که مثل شبنم به برگ

ترا بهتر از برگها میشناسم

تو را روی گلبرگها مینویسم

در آغاز . در انتها مینویسم

در آغاز دفترچه مشق هایم

ترا گرچه "من" بود "ما" مینویسم

..دیدم دو تا طاووس از باغ وحش گروخته از در وارد شدن تو . یه دفعه آب دهنم خشک شد و همه بدنم بی جال شد . درست مث اینکه دو سه تا مقنی دارن ته دلوم کار میکنن . یه حس عجیبی بود . به خودم اومدم و گفتم نباید کنترلمو از دست بدم . آقا دردسرتون ندم . با هزار زحمت رفتم جلو که موقع سلام و علیک بتونم تو مسیرشون قراربگیرم . به همه یکی یکی احوالپرسی کرد و به من که رسید یه سلام مختصری کرد .ولی من خیلی گرم جوابشو دادم و گفتم : سللللاااممم به به خانوم خوبین ؟ عجبی که ما شمارو زیارت میکنیم  مگه اینجا ها بتونیم ببینیمیتون . با تعجب یه من نگاهی کرد و گفت تشکر و زود رفت و یه گوشه دنج نشست.

ان وقتا تازه فرزین خدا بیامرز گل کرده بود . و یکی از خواننده های فیوریت من بود . (ببخشید محبوب ). اون شب اولین دیدار مهم من با مژگان تو اون قضا و با اون آهنگ بود .

تو را از بین صدها گا جدا کردم

تو سینه جشن عشقت رو بپا کردم

برای نقطه پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

عشق من ... عشق من ...

یه نیم ساعتی زیر چشمی منو ور انداز میکرد . منم که به کارم وارد بودم و دختر جماعت رو میشناختم و میدونستم چه جوری باید روح یه دختر و اذیت کرد  تا مجبور بشه بهت فکر کنه . خیلی خودمو بی خیال جلوه دادم . من میدونسم کارمو انجام دادم و حالا اون باید به من قکر کنه . یه دفعه امیر اومد پیشم و گفت : نکبت سرتو بر نگردون ولی این یارو همش میخ تو هست خب برگرد یه نخی بهش بده 

 چرا یهو ول دادی ؟ گفتم اگه من شترم میدونم ساربونو کجا بخابونم

موقع شام شد و خودمم دیگه طاقتم تموم شد . تو دلم مث سیر و سرکه میجوشید که نکنه یه دفعه بیخیال بشه = . یه جوری تنظیم کردم که درست تو صف شام بیفتم پشت سرش . همینطورم شد . بعد از یکی دو تا بفرما و چس تعارف اون رفت جلو . منکه نفهمیدم چی برداشتم . فقط یه تیکه مرغ و یه دونه بادنجون گذاشتم تو یه بشقاب و نمیدونم کی و کجا کراواتم رفته بود تو بشقاب قیمه و چندتا دونه لپه هم بهش چسبیده بود . خدارو شکر زود فهمیدم و پاکش کردم  وگرنه میشد سوژه خنده .

رفتم کنارش نشتم و گفتم خانوم من شمارو تو دانشگاه زیاد نمیبینم  شما چه روزایی میاین؟ و از این حرفا ... آقا دردسرتون ندم . مخشو زدم . دیگه دوتا صندلی رو زده بودیم کنار هم و تعریف میکردیم . همه هم بدون اینکه نشون بدن ولی گوششونو تیز کرده بودن که چیزی بشنون . عروس و داماد هم تو گوش همدیگه یه چیزایی در مورد ما میگفتن و میخندیدن .منم که بیخیال .

تا تونسم از خودم تعریف کردم از زندگی مدرن و روشنفکری و ... اونم ازم سوال کرد شما به چه سبک موزیک علاقه دارین . من گفتمکه بیشتر موزیک غربی رو گوش میدم . گفت به کدوم خواننده ؟ آقا من که کسی رو نمیشناخنم . فقط یه مردیکه کورعلی سیاهی بود که هر چی زور میزدم اسمش یادم نمیومد . تازه اینم از زبون امیر شنیده بودم . با هزار مکافات یادم اومد که امش استو واندر ه  .

بعد هم که پرو تر شدم ازش پرسیدم کی وقت داره که بریم بیرون که قرار شد خودش زنگ بزنه . امیر هم گاهی میرفت کنار دست مژگان خودش و یکی دو کلام حرف میزد و زود میرفت . اما چون اون با خونواده بود نمیتونست زیاد دورش بپلکه . علی هم دو سه کلمه ای حرف زده بود . خلاصه دوزاری همه افتاده بود .موقع رقصیدن هم که همه بلند شدن و ما هم بلند شدیم .

موقع خداحاقظی شد ومن یه تعارفی کردم  که اگه میخاین تا برسونمتون  گفت والا ما که با اون آژانسی که اومدیم قراره بیاد دنبالمون . زنگ میزنیم که نیاد با شم بیایم . دنیا رو سرم خراب شد . تو دلم گفتم خدایا منو از این مهلکه نجات بده . قول میدم که آدم خوبی بشم . قول میدم آدم مومنی بشم . چون اگه میخاسن بیان . که من ماشین نداشتم .آبروم میرفت  . شده بود مث فیلم توبه نسوه .

نمیدون خدا تو اون شلوغی چطور صدای منو شنید . چون هرچی تلفن میزدن اشغال بود . تو همین پنج شش دقیقه . علی و امیر هزاتا لنده و فحش به منه بدبخت دادن . خلاصه با هزارتا دعا و نذر و صلوات آژانش اومد دنبالشون و گورشونو گم کردن و رفتن

نوشته شده توسط خشت مال در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 5:13 | لینک ثابت |
 
business article