تبليغاتX
خشت مال
        بلوار مژگانززز (قسمت پنجم )

  میدونم که روزگارت پره از گلای وحشی 

من یه شاخه شکسته ام میتونی منو نبخشی

تو یه سایه بون امنی واسه بلبلای عاشق

منم اون اسیر موجا توی حسرت یه قایق

میدونم که عاشقت بود اونکه میگفتی دیوونس

آره دیوونگی داره  اونکه خندشم بهوونس

...آقا ایی شعرو اصلا سر کاری بود . هیچ ربطی به موضوع ما ندوشت . همیطوری  از بس که بی معنی بود حال کردم بینویسم . ولی شما وقتتونه نیزارین روش .

یعنی چی چی : می تونی منو نبخشی؟ ...منم اوون اسیر موجا .... بوگو پوشو مردک . یه تکوونی به خودت بده و یه پول و مولی جمع و جور کن به زندگیت برس و یه بی ام دبلیو یا مرسدس بنداز زیر پات و ایی شعراتم بریز تو خلو و یه سیفونم روش بعد ببین چطوری همین سایه بوون امن میاد کنیزیت میشه . حالو بگذریم ( واای مام چقد ووررر میزنیما)

...دردسرتون ندم شب عروسی شد و ما هم از صبح به قر و فر خودومون میرسیدیم . حالو کاری ندارم که چه بدبختیایی کشیدیم واسه جور کردن تیپ و قیافموون .

اون موقع من یه ماشین وانت درب و داغون داشتم که خیلی قدیمی بود و قفل و درب و پنجره و صندلی و چراغ عقب و جلو و باطری و بخاری .. خلاصه زشت ترین ماشین دوران خودش محسوب میشد. همیشه دم در خونه بچه های کوچه میرفتن توش و بازی میکردن . یا اینکه معتادا پشتش میرفتن و مواد میکشیدن . امیر هم که باباش یه پیکان ۵۶ داشت که هنوز بنزین دوره شاه توش بود و اصلا روشنش نکرده بودن . علی هم یه پیکان قراضه مراضه داشت که اونم وضع بهتری ندشت . =خلاصه واسه ماشن هم عزا گرفته بودیم که تو اون هوای باروونی چطوری بریم. آخرشم قرار شد من ماشین بیارم و دورتر پارکش کنیم .

واسه هدیه عروسی هم قرار شد که چیزایی بخریم که بدردش نخوره . من رفتم بازار و یه قلیون برازجوونی و یه کیلو تنباکو و یه آتیشگردون و یه کیلو زغالو انبر و یه قصری بچه و یه پاشنه کش و یه از این بامبو هایی که باهاش توالت باز میکنن و یه از این توری هایی که جیگر روش کباب میکنن و یه گوشت کوب چوبی واسش خریدیم و تو یه کارتن قشنگ کادو پیچی کردم .

رفتیم داخل مجلس و فقط مال امیریو بودش یه لباس سبزچمنی خوشکلی برش بود موهاشو هم فر زده بود و حسابی خوشکل شده بود. همیشه تو عروسیها خواهرای عروس خیلی سروزبوون بهم میزنن و همش چسی میان . ما سلام و علیکی کردیم ولی امیر و علی مث دو تا بز کوهی یه کناری ایستاده بودن و ماتشون برده بود. = یه جفت کفش که فکر کنم قرضی بود پوشیده بود  ولی پاشو میزد . کفشا رو آورد گفت ببخشید میتونم اینا رو بزارم اونجا ؟ آقا ما هم عین فوضولا پریدیم جلو و گفتیم بعله خانم بدین من نگه دارم . گفت نه اخه زحمتتون میشه . گفتم نه خانوم مث ایکه من چند سال تو قسمت کفشداری شاه چراغ کار میکردما زد زیر خند و تشکر کرد .

 

امیر و علی هم از خجالت مث لبو سخ شده بودن . اومدن جلو گفتن ایقد خوته ننر نکن .

از گوشه کنار کاشف به عمل اومد که اسم این خانوم مژگان هست . امیر هم که گفتم مث آدمای پارکینگسونی هست . اومد جلو و منتظر شد که سر حرف رو با مژگان باز کنه . من چشمام به در بود و دلم شور میزد . دیگه طاقت نیاوردم و رفتم گفتم ببخشید مژگان خانوم دوستاتونو دعوت نگرفتین؟ با تعجب جواب داد والا نه هیچکدومشونو فقط دوتا مژگانا رو دعوت کردم . گفتم همونایی که همیشه با هم پایه هستین؟ گفت آره ما ستایی همیشه با همیم از دوره ابتدایی تا حالا.البته گفته بودن که کسی رو دعوت نگیرین . اما من دیگه نتونسم اینا رو دعوت نگیرم .الانم منتظرشونم .امیرم خودوشو عین پیش نوکا انداخت جلو و گفت آره خانوم خوب کاری کردین ارزش دوستا خیلی زیاده . یه نگاهی به امیر انداخت و تو دلش مث اینکه میخاس بگه مردکه اصلا به تو چه . اما گفت : آره خب تو ایجور مجلسا ادم با دوستای خودش حال میکنه . از علی هم خبری نبود حتما یه جا داشت با یکی درمورد سیاست یا گروونی یا بدبختی ما ایرونیا بحث میکرد . تا اینکه دیدم واااییی خدا .... مرشد زنگ زور خونه رو بزن

 

 

                                                              

نوشته شده توسط خشت مال در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 13:39 | لینک ثابت |
     بولوار مژگانززز (قسمت چهارم )

....همون روز اول سه تاشو بین خودمون تقسیم کردیم > خدا رو شکر جرو دعوایی هم نشد . هر کس همونی رو که میخاس گیرش اومد .اسمشونو که بلد نبودیم . اون یکی مال من رو بهش میگفتیم ( جیگر مال منیو) مال امیر رو ( جیگر مال امیریو) مال علی رو هم ( جیگر مال علیو) میگفتیم . مال منیو یه دختر تو پر با قدی تسبتا بلد و چشمای فوق العاده قشنگ و عسلی بود . صورت سرخ و سفید و خنده رو داشت که وقتی هم میخندید دو تا چال خوشکل صورتشو با مزه تر میکرد.

مال امیریو دختری ساکت و متفکر بود هیکلی لاغر و کشیده با صورتی سفید که رو دماغش یه کم کک و مک داشت که همین باعث زیباتر شدنش میشد .

مال علیو قیافه تسبتا جدی داشت لب و دهن و چشمای قشنگی داشت . یه کمی هم مث خود علی چس چرب بود . خدس میزدیم که اینا رشته مامایی باشن ولی من عقیده داشتم پرستاری هسن .اینو مگم چون اون روز روپوش سفید دستشون بود . ولی معلوم بود پزشکی نیستن . از قیافه و چیش و چنگشون میخورد که خیلی درسخون نباشن ..

ما سه روز در هفته کلاس داشتیم . ولی اونا رو دیگه ندیدیم که ندیدیم .تا اینکه اون روز اون اتفاق افتاد.

یه همکلاس داشتیم که تا وجود پدر سوختگی ولی بد ادمی نبود . سنش اون روزا نزدیم به سی و هفت هشت سال بود اما هنوز مجرد بود . یه جورایی هم با ما صمیمی بود . نقش بزرگتر که چه عرض کنم بزرگ خر واسه بچه ها رو داشت .=

یه دو هفته ای خبری ازش نبود . تا فهمیدیم که نامزد کرده و تصمیم داره طرف همین هفته ازدواج کنه . میگفت که خواهر خانمش رشته رستاری تو همین دانشکده خودمونه . من و امیر گفتیم بد نیست یه اطلاعاتی از همین خواهر زنش بگیریم . بهش گفتیم و اونم قبول کرد . و گفت مشخصاتشو بدین تا بپرسم . منم گفتم آقا سه تا توله طاووس که از باع وحش گروختن . خلاصه مشخصات رو دایم و اونم گفت که رفته پرسیده و اونا گفتن که نمیشناسیم . مت هم گفتیم به درک  تو هم اگه گوئی بودی نصیب ما نمیشدی .

چند روز بعد یه سه تائیمون تو حیاط دانشگاه پلاس بودیم که چیزی دیدیم که سر جامون خشکمون زد . دیدیم که همین رفیقمون داره با اون جیگر مال امیریو صجبت میکنه . زبونمون بند اومد و از فرط غیرت و مردونگی میخاسیم چاقو بیاریم و بزنیم تو قلب اون رفیقمون اما خوشبختانه هم چاقو دم دستمون نبود و  هم خدا به اون طرف رحم کرد.=

بیصبرانه منتظرشدیم صحبتاشون تموم بشه و زود رفتیم و بهش گفتیم : نکبت تو با این چگار داری؟ گفت : به شما چه مربوطه ؟ تا جون از ک... ن ادم فوضول در ره . این خواهر زنمه  . تا اینو گفت آقا ما کپ کردیم . ولی خوشحال بودیم که بالاخره خداوند به دعاهامون جواب داده . و یه روزنه امید پیدا شده . گفتیم نه اقا کاری نداریم همینطوری پرسیدیم . اما از اون روز ببعد خیلی دور این رفیقمونو گرفتیم . ما که قبل از این جریان تیپا هم بهش نمیزدیم مدام میگفتیم آقا کاری باری چیزی نداری . راقت و دوسی روگداشتن واسه همین روزا. خدا وکیلی مشغول زمه هسی اگه رودروسی کنی . این خیر ندیده هم نامردی نمیکرد انگار که سه تا حمال مفتکی گیر آورده هر چی کار داشت به ما میگفت . حتی میوا هم که تو خونشون لازم داشت > خاله اش هم که میخاست بره خونشون ماشنشه که میخاس بشوره . گلای باغچه خونشه که میخاس عوض کنه  بدون رودرواسی به ما زنگ میزد . روش هم عرق نمیکرد که دست تو جیبش کنه . عین تو فیلم صمد خوشبهت میشود که میگفت : آقا جلال بدش میآد کسی دس تو جیبش کنه اونم دست تو جیبش نمکرد

مث اینکه یه بوهایی برده بود .پیش خودمون میگفتیم بزار خرمون از پل رد بشه . او وفت بلایی سرت میآرم که حز کنی . آخه این کارا رو میکردیم که تو رودرواسی بیفته و واسه عروسیش دعوتمون کنه . چون میدونسیم اونجا میشه یه کاری کرد.

اون روزا به مال منیو که فکر میکردم ای آهنگ که خیلی اون روزا گل گرده بود تو ذهنم میومد :

رنگ چیشات عسل

طعم لبت عسل

اسمت چه شیرینه اونم بزار عسل

نوشته شده توسط خشت مال در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 1:20 | لینک ثابت |
                         بلوار مژگانززز ( قسمت سوم)

....اون روز تا رسیدیم خونه دیگه ظهر شده بود . سر راهمون از یه کبابی که از بدترین و کثیف ترین کباب های اون شهر بود ۴ تا نون و ۲ تا سیخ کباب گرفتیم .

نا گفته نمونه که اون روزا وضع مالی بدی نداشتیم اما من و امیر بد جوری رو دنده گدایی و خسیسی بودیم  یعنی اینقدر گدا بازی در میوردیم که خودمونم باورمون نمیشد . اما این گدا بازی یه حال و هوای خاصی داره . و خیلی باهاش حال میکردیم مثلا سر یه تومن کرایه تاکسی که ندیم اینقدر نقشه میریختیم تا یه جوری این پولو ندیم یا اگه خوراک شریکی می خریدیم دقیقا نصفش میکردیم و سعی میکردیم که حتی یه گرم از طرف من به طرف اون نره  و خلاصه کلی میخندیدیم و حال میکردیم . خلاصه روزنامه رو پهن کردیم و نون و کباب رو گذاشتیم روش . به امیر گفتم تو هم تو همون فکری که من هسم؟ گفت چه فکری؟ گفتم : توله طاووسا؟ اهی کشید و گفت : آخ .. چطو میشد میتونسیم باهاشون دوس بشم و یه اکیب دوستانه و عاشقونه راه بندازیم؟ اقلا یه کم ازشون آداب و معاشرت یاد میگرفتیم . کلاس و فرهنگ بلد میشدیم . ما که ننه و بابامون این چیزا رو یادمون ندادن . اقلا اینا یه چیزایی یادمون بدن . چه جوری سلام و علیک کنیم . چطوری قاشق و چنگال دستمون بگیریم  یا دستکم مسواک زدنو یادمون بدن .

گفتم امیر اگه خدا و امام زمان کمک کنن میتونیم مث سوهان حاج حسین سوهانی و پسران بخوریمشون و به دندونامونم نچسبه . گفت : بچه چی چی میگی عامو اینا خرج عطر و ادکلانشون اندازه خرج یه سال خونه دوتامونه . =

گفتم آقا ما کاری از دستمون برنمی آد . فقط اینجو دعا کارسازه .مگه نمیبینی تو سالن دانشگاه نوشته  دعا سلاح مومنه .فقط دعا کن . که اگه بشه زندگیمون از رو به اون رو میشه . تا آخر عمر پامونه رو پامون میندازیم و میخوریم میک..م و میخوابیم و منتظر میشیم که پدر زنمون سر خر مبارکه بیزاره زمین . ....

پشت بوم خونه دانشجویی ما تابسونا خیلی با صفا بود . دو تا تخت فنری کهنه و مندرس رو برده بودیم بالا . فنر تختا در رفته بود و کمرمون به زمین میرسید اسمشو گذاشته بودیم چال سگ . ولی شبای پر ستاره ای داشت . شبا به اسمون خیره میشدیم و در مورد سه تا توله طاووسا حرف میزدیم .

منکه تصمیمگرفته بودم اگه یه باره دیگه دیدمشون به هر قیمتی که شده مخشونه تلیت کنم . هر چی باداباد . ضررش یه تو گوشی خوردنه یا دوسه تا فحش خوشمزه مث آشغال حمال بعشعور و .. که خدائش خیلی هم بی راه نیس . ولی بعید میدونسم  دخترای گرازی باشن .

نوشته شده توسط خشت مال در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 23:15 | لینک ثابت |
 
business article