قسمت دوم:
....از وسط پای مردم که ایستاده بودند دیدم که سه تا دختر عین سه تا طاووس که از باع وحش سیروس قهرمانی گروختن . دارن مان داخل . خدا شاهده از هموون دور عین طلای ۲۴ عیار میدرخشیدنند. دیگه خمه چیز و همه آدما رو فراموش کردم . این سه تا یک به یک از هم خوشکلتر و با کلاستر بودن .
معمولا دخترا اگه تو دسته های دو تایی باشن یکشوون خوشکله و یکیشوون عین دمپخته .اگه تو دسته های سه تایی باشن باز یکیشون خوشکله و دوتای دیگشون زشته . یعنی سعی میکنن تعداد خوشکلا زیاد نشه . ولی اینا سوا کردنی نبود همش خوب بود .
با مشت زدم به پای امیر و گفتم : اووی امیر نیگا کن انگار یه گله طاووس از باغ وحش فرار کردنو اومدن اینجو . امیر هم از پشت عینکش هر چی نیگاه کرد چیزی رو ندید تا اینکه یه دفعه گفت : اوووی اینا کوجو بودن؟ اووی بووآم بوسوزه دانشگاهو آباد شد . از فردو زمیناش گروون میشه . گفتم : عامو نیگاه آدم یاد ایی پشتی ها و متکاهای دهاتی ها میوفته که عکس چندتو آهو رو کشیدن که دارن میرن تو حرم امام رضا و امام رضا هم ضامنشون مییشه . اینا هم هموو ستا بچه آهو هسن که اومدن خیال کردن اینجو هم کسی ضامنشون میشه = .

علی که متوجه شده بود ولی خودشو زد به خریت و گفت عامو اینا چی چین؟ یه مشتی دل و دیوونه کمونوم از دیوونه خونه سلامی فرار کردن . خلاصه سه تاشون اومدن و یکراست رفتن طرف سلف سرویس . ما سه تا هم که خشکمون زده بود . کلاس هم که نداشتیم . الاف هم نمیتونسیم اونجا باشیم چون گیر میدادن .
براتون بگم که اون روزا اوضاع دانشگاه مث الان نبود . دوران جنگ بود و انجمن اسلامی حسابی به همه چی گیر میداد . مخصوصا به ما سه نفر که حسابی تابلو بودیم ولی نتونسه بودن ازمون آتویی بگیرن .خیلی دلشوون میخواست چیزی از ما پیدا کنن و با تیپا و تو کو..نی بندازنموون بیرون . ولی ما هم زرنگتر از ایی حرفا بودیم . واسه همینم نمیتونسیم الاف باشیم تا اونا برگردن .راه افتادیم و رفتیم خونه .
من و امیر تو یه خونه بودیم . من ادم ب بیخیالی بودم . اصلا از اومدن به دانشگاه خوشحال نبودم . کرم امریکا تو تنم بود . اوون روزا مدونا حسابی رو کار بود و هر وقت که من یه ودیویی از مدونا میدیدم میگفتم : دوئیت سه ماه دیگه پیش این خانومه =%2B(1983).jpg)



خلاصه همین بی علاقگی به دانشگاه بود که خیلی اهیت نمیدادم که حالا چی میخاد بشه و برام مهم نبود که اخراجم کنن .اما چون روحیه ام طوری بود که با خنده و شادی حال میکردم سعی میکردم که محیط خشک دانشگاه رو واسه خودم شاد کنم . .امیر هم روحیه منو داشت فقط یه مشکل داشت اونم این بود که مث آدمای پارکینگسونی بود یعنی از شروع کردن میترسید . باید تو یه کاری یه هولیش میدادی بعد دیگه ادامه میاد . البته اینم از پدرسوختگیش بود چون میخواست مطمئن بشه خطری تو کار نیس بعد شروع کنه .اما در کل پایه خوبی بود .علی اما مث هیچکدوممون نبود . جلو همه رودرواسی داشت یه نوع نجابت تصنعی . واسه همینم دست به کارای دیوونه بازی مث ما نمیزد .از کنف شدن و سبک شدن میترسید . برعکس من که از کنف شدن لذت میبردم و اگه یه روز کنفم نمیکردن و سر پوزم نمیزدن یه گم شده ای داشتم .....اامه داره
