قسمت اول :
نمیدونم سال ۱۳۶۷ بود یا سال ۱۳۷۶ خلاصه یه چهاری یا پنجی توش بود . حالو نمیخویوم خودومونه گیر تاریخ کنیم . من و امیر و علی تو حیاط دانشگاه مث سه تا درخت کیالک وایساده بودیم که دیدیم آقا یه صدووی جیغ و واقی بلند شد که مو بر تن هممون سیخ شد . یی موشتی از ایی دخترا هم دویدن دور یه دختر دیگه که معلوم نبود درد زویمونش گرفته یاخزوک مزوکی از پاچه شلوارش رفته بالو . خلاصه همه دورش حلقه زدن . ما سه نفر هم که همیشه نخود همه آشی بودیم رفتیم که ببینیم چه مرگشه . 



از ایی دخترووی در و داتی . کت و کلمی بود که معلوم بود در بدر دنبال گرین کارت شیرازه . هی تو سرو صورتش میکوفت و ناله میکرد که : ای ی وای بدبخت شدم . ننه و بووآم از دسووم رفت . وووی یتیم شدم . وسطشم با صدووی سوزناک میخوند : وووی اقووی بالا نشینوم ووی نشینوم ووی نشینووم . تو همین گیر و وییر بود که من به امیر کفتم " امیر به جوون سبیلووی مردونت هر چی هست این جریان به نشین ایی بنده خدا برمیگرده . احتمالا خورده زمین و لگن خاصره اش یه باکیش شده . امیر گفت راس میگی ولی حالا که لگنش شکسته لباساشه کوجو میشوره؟
علی که همیشه میخاس قیافه و شخصیت جدی بخودش بگیره گفت" عامو بیشعورا ( تبکه کلامش بیشعورا بود) مسخره نکنین تا ببینیم این بدبخت خانوم ترکمون چه مرگیشه.
جریان از این قرار بود که اخبار رادیو اعلان کرده بود که دیشب زلزله شدیدی شهرستان رودبار رو لرزانده و بیش از چهل هزار نفر هم زیر آوار موندن .
همه به اون دختره دلداری میدادن و آب قند و گند ... میدادن . من به امیر و علی گفتم : عامو بچا ایی صیفه قیافش به دخترای شمالی نمیخوره لهجه ش هم به همی روستایی های اطراف فارس میخوره . علی گفت بیشعور این بدبخت الان هوول کرده و قیافه و حالش سر جووی خودش نیس. امیر گفت خب خوب شد آقو تز دادن : در اثر شوک قیافه و لهجه آدما عوض میشه برو عامو گم بوشو کپت بیگیره .
از اونجایی که من دنبال خودنمایی و فوضولی بودم رفتم میوون دخترا و بعد از یه مقدار تنه زدن جای خودمو باز کردم و با لهجه خیلی با کلاس ازش پرسیدم خانوم شما با خانواده یه تماس بگیرین از سلامتیشون اول مطمئن بشین . میخواین شماره بدین من تماس بگیرم . دختره زیر چیشکی به من یه نیگاه انداخت و گفت نه آقا اونجا هنوز تلفن نکشیدن . با تعجب گفتم خانوم مگه میشه رودبار تلفن نکشیده باشن؟ گفت نه چون رودبال بیضا ۲۰۰۰ نفر بیشتر جمعیت نداره . من یه دفعه دوزاریم افتادو با صدای بلند گفتم : دختره دیوونه اون رودبار شماله که زلزله اومده تو داری در مورد رودبال بیضا حرف میزنی؟ . امیر زد زیر خنده و گفت خب نکبت خودت میگی ۲۰۰۰ نفر بیشتر جمعیت نداره چطوری چهل هزار ۰ نفر کشته شده باشن؟ منم گفتم
حتما مرده های قبرسونشونه هم شمردن . دختره گفت : اه ه ؟ شمال زلزله اومده؟؟؟
در همین موقع از وسط پای مردم چشمم به در ورودی دانشگاه افتاد و مات و مبهوت شدم و سر جام خشکم زد ....
ماه محرم با همه شکوه و جلالش داره میاد. گوئی یه تحول بزرگ داره اتفاق میوفته . کم کم طبق ها و الم ها گرد گیری میشن و دیگ و بادیه ها آماده.
مردم لباسای مشکی و زنجیز و قمه رو از کمد ها در میارن و واسه دهه محرم آماده میشن . اونایی که نذر دارن مداح ها .... همه و همه آماده میشن . ولی تو این میون یه عده هسن که واقعا از همه بیشتر خودشونو مسئول میدونن.
قمپزای هر محله خودشونو آماده یه تحول میکنن. تو ماه محرم لب به عرق نمیزنن. پیراهن و شلوار مشکی با کفشو کمر بند سفید تهیه میکنن . ریششونو میزارن بلند بشه . موهای پشت بلند و انگشترای عقیق و شال و چفیه عربی هم جزو لاینفک دهه محرمشون هست .
حالا دیگه هر شب تا صبح توی دکه ها پر میشه از این قمپزا.همه خلاف رو کنار میزارن .
توی این مرسم و در حاشیه هم گاهی اتفاقات جالبی میوفته. پسر و دخترای جوون تو این مراسم زیر چشمی همدیگه رو میپان .
اصولا دخترا توی چادر مشکی جذابیت خاصی پیدا میکنن . بگذریم .
اما یه تیپ ادمای دیگه ای هم هسن که بازم بر عکس ظاهرشوون تو محرم تحولی پیدا میکنن .
موهای بلند و ریشهای مرتب. لباسای شیک و پیک .و خلاصه تیتیش مامانی .
همه و همه جدا از ظاهرشون و نوع زندگی و طبقه اجتماعیشون به نوعی یه حرکت رو شروع میکنن . اما....
یه سوال واسه من پیش اومده . چرا این باورهای مذهبی و این عشق و شور میتونه درون قلب و روح آدما وجود داشته باشه و ظاهر افراد و عوض نمی کنه؟
چرا این نوع عشق کاری به ظاهر زنا و مردا و دخترا نداره؟
اگه عشق مذهب و خدا کاری به ظاهر افراد نداره به قمپز و سوسول نداره پس چرا ......؟ آقا بیخیال





