تبليغاتX
خشت مال
دانشگاه آزاد کازرون تازه تاسیس شده بود  رفته بودیم واسه انتخاب رشته.

همه دخترا و پسرا زیر چشمی همیگه رو می پائیدن. معمولا دخترای خوشکل سعی میکنن با یه زشت دوست میشن . این یه همزیستی مسالمت آمیزه . زشتا هم میرن یه خوشکلی رو پیدا میکنن . بالاخره خدا جنسش جوره. تو این میون اما یه نفر بود که تیپ و قیافش با همه متفاوت بود . یه نیمه بور با یه اندام نسبتا ضعیف سر کم مو و بااینکه سنش زیاد نبود اما میشد حدس زد که از کمبود ویتامین و محبت رنج میبره . در وحله اول همه خیال میکردن این یه استاد مشاوره چون سامسونتش که به این استاد پروازیها میخورد. منکه از انتخاب رشته و این حرفا چیزی بلد نبودم رفتم جلو و سلامی کردم و ازش سوال کردم . که دیدم بجای جواب دادن زول زد تو چشمام و به من خیره شد . یه لبحند زدم که بلکه یه چیزی بگه دیدم نه . یواشکی از چلو چشماش در رفتم .

گذشت و رفت تا اینکه قهمیدیم این مث خودمون دانشجو هست و بیچاره از یه درد مزمن رنج میبره . دخترای دانشگاه خیلی دور و برشو میگرفتن . چون عقیده داشتن این طفلکی تا شش ماه دیکه گوز از کونش مسافر میشه و یکراست میره تو خلووی جهنم . از کرامات این جناب هیربد هم این بوود که غزلیات پر شور و پر سوز و گدازی میسرود . غزلیاتی چون : صنما . کیمیا و ....

کم کم تعداد دخترایی که دور و بر این آقای شاعر عاشق دم مرگی روز بروز زیاد و زیادتر میشد. رقابتی سخت بین دخترایی که از پشت میز دبیرستان اومده بودن و سفت و سخت معتقد بودند که عشق یعنی پاکی و احساس و صداقت بیشتر و بیشتر میشد.

تا جایی که نسل دخترا داشت منقرض میشد و همه ما که اینقد ادعای خوش تیپی و ذبلی و تیزی داشتیم به مکیدن سماق اکتفا کرده بودیم .

تا اینکه یه روز به فکر چاره افتادم و با یاران تصمیم گرفتیم یه جوری دست این جونور رو روو کنیم. بچه ها میگفتن بهتره ولش کنیم چون این که قراره شش ماه دیگه سقت بشه و سر خر مبارک رو زمین بزاره پس بزار بدبخت حالشو بکنه. مسئله این بود که این دخترا رو دور خودش جمع میکرد و از احساس و عشق افلاطونی و این چیزا میگفت و همی دخترا رو از راه بدر کرده بود. دیگه همه توقع داشتن براشون شعر بگی و هر ساعت نوار داریوش گوش بدی . خاک بر سر خودشم که کاری ازش بر نمیومد. از بیحالی داشت جوون از ماتحتش در میرفت .  در ضمن هر کاری هم میکردیم که یه جوری بتونیم باهاش رفیق بشیم و از این سفره که جلوش پهنه یه نون و پنیری کش بریم  نمی شد که نمیشد . بگذریم

شب شعری رو در سالن دانشگاه با یه بدبختی راه اندازی کردیم و چند تا از بچه هایی که چیزایی میسرودن رو جمع کردیم . آخه تنها کاری که میتونسم بکنم همین بود که اقلا خودمونو یه جورایی نشون بدیم . و جفنگیاتی که اون زمان میگفتیم رو بیاریم تو یه جا و بخونیم . که اقلا یه کم توجه جلب کنیم . با هرار بدبختی موافقت مسئوالان دانشگاه که اوون زمان مث گراز دیوونه نفهم بودن رو جلب کردیم . قرار بود  شاعران شعرای خودشونو بیارن پیش من و بعد من اونا رو بدم به دبیر شب شعر تا برسیشون کنه تا شب جمعه تو سالن بخوننش .

از خوشحالی تو پوست خودم نبودم . چه شعرای خوبی ارائه میدادن  و چه شاعره های نازی که تا اون زمان کسی رو تحویل نمیگرفتن ولی حالا مث پروانه دور و برم میچرخیدن . تا اینکه ...

سر و کله هیربد مث گرگ تو شنل قرمزی پیدا شد و گفت شعرای منو بدین  تا برسی بشه . منم ازش گرفتم و دیدم ای وای چه شعرای پر محتوا و شور انگیزی نوشته این گوز غلاغک .هر چی بیشتر میخوندم بیشتر برام مسلم میشد که یه جای قضیه مشکل داره.

سالن پر از دختر و پسر شده بود . یه عده زیادی واسه شعرای طنزو انتفادی من و یه عده هم واسه شعرای پر شور هیربد . خیلیا هم بخاطر دوستای شاعرشون .

من با یه مقدمه چینی شعرامو خوندم و کل سالن از خنده روده بر شده بودن و بعدش واسه تشویق چند تایی صلوات فرستادن ( اون موقع کف زدن مد نبود )

بعدشم چند تا از شاعره ها اومدن و چند تا شعر در پیتی خوندن .

تا اینکه نوبت هیربد شد . با یه ژستی که تا اون موقع از ذهن و شعور ما خارج بود شروع کرد به خوندن . با احساس . تا جایی که همه تحت تاثیر قرار گرفتن و مدام تشویقش کردن . خلاصه پوز همه زمین خورد . تا اینکه ....

در معازه بابام نشسته بودم که پیرمردی از در وارد شد و مث اینکه با بابام رفیق قدیمی بوده و نسشتن به صحبت . تو ی حرفاشون فهمیدم که این بیچاره پسرشو تو جنگ از دست داده طبع شعر خوبی داره . منم که علاقه داشتم بهش بیشتر نزدیک شدم ازش خواستم شعراشو بمنم نشون بده .

تا دفتر شعرشو در آورد و خوند  دهنم از تعجب باز موند . این جونور همی شعرای این بدبخت رو آورده بود و با اسم خودش میخوند.

بعد معلوم شد این اصلا نمیخاد بمیره و هر روز تو نخ یه دختری بوده

اینجا هم یادی شد از اوون

 

نوشته شده توسط خشت مال در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 9:19 | لینک ثابت |
سالن مملو از ایرانیان مقیم دبی و اونایی که از ایران اومده بودند بود . صدای قوی و پر از تمطراق ابی تا عمق وجود آدم نفوذ میکرد . و اون روزا  هنوز آهنگسازا و شاعرای خوبی واسش آهنگ و ترانه میساختن . همه راضی بودن که اینهمه رنج سفر رو بخودشون خریدن و اومدن .

بعد از چندتا آهنگ کم کم زمزمه ای شروع شد . مردم میخاستن که ابی آهنگ خلیج همیشگی فارس رو بخونه. ولی هر بار از خوندنش طفره میرفت و یه آهنگ دیگه رو شروع میکرد. بعضیها دیگه عصبانی شده بودند و داشتن به نشونه اعتراض از سالن بیرون میرفتن. کم کم جند نفری هم که معلوم بود مست هسن و حال خوبی ندارن داشتن شروع میکردن به فحاشی و بد و بیراه گویی .

یه برنامه تو تلوزیون لوس آنجلسی گذاشته بودن و ابی بیچاره رو کشیده بودن زیره اخیه . که چرا آهنگ خلیج رو تو کنسرتت تو دبی نخوندی.

اون موقع خیلی برام جالب بود که ما ایرانیا همه چیزمون عجیب و عریبه . و از جمله وطن پرستیمون. مثلا همین که اگه یکی یه جا بجای خلیج همیشگی فارس بگه خلیج یا خلیج عربی .

همه رگ گردنشون میزنه بیرون که عربا میخان اسم خلیج رو عوض کنن و فلان و بیسار...

واقعا خنده داره وقتی میبینم که بیشتر منافع اون منطقه رو همون عربهای بی فرهنگ دارن میبرن . بیشتر افتخاراتی که از نظر توریستی و شهر سازی  صنعتی  تو اوون منطفه وجود داره از صدقه سر همین عربهای موشخور هست . وقتی میبینم که عجایب جدید دنیا همچون برج العرب و جزایر مصنوعی و دیزنی لند و ... تو همین دبی نیم وجبی داره ساخته میشه.

وقت مییبینم که مردم ایرانی حاشیه همین خلیج همیشگی فارس اگر به فکر زندگی بهتری باشند .باید چشم به اونور خلیج و به دست همون عربها داشته باشند نه به اینور . پیش خودم خنده ام میگیره که این مردم ما رو چه چیزای غیر واقعی تعصب دارن . اصلا وطن پرستی رو هم بلد نیستن .

بابا خلیج فارسی که حتی ماهیگیراش وقتی ماهی میگیرن  اگه تازه و مرغوب باشه اول میبرن اون طرف و بعد هرچی ته مونده شد  اجبارا میارن و تو بازار ایران میفروشن . پس چرا بگیم خلیج فارس .

فارسها از این خلیج چه سهمی دارن؟  رو چه حسابی باید بگیم خلیج همیشگی فارس؟ آیا با گفتنش خلیج فارس مال ما فارسیها میمونه؟ قکر نمیکنین امروز خلیج مال اون کسیه که داره خیلی راحت منافشو میخوره و مردمش از وجود همین خلیج تو همی دنیا آقایی میکنن؟ اما همین فارسیها اگه بخان اونجا برن باید واسه ویزا مقداری پول بدن و واسه عملگی و نوکری منت هموون عربها رو بکشن ؟ 

ها ها ها .... خلیج همیشگی فارس

تنها استفاده ما از خلیج فارس اینه که تا تقی به توقی میخوره امید داریم که یه جوری تنگه هرمز رو ببندیم و جریان نفت رو تو دنیا نا امن کنیم . چون خلیج همیشگی فارس رو داریم .

نوشته شده توسط خشت مال در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 9:56 | لینک ثابت |
 
business article