به من تکیه کن تکیه کن تکیه کن
که خاصیت عشق را میشناسم
به من تکیه کن که مثل شبنم به برگ
ترا بهتر از برگها میشناسم
تو را روی گلبرگها مینویسم
در آغاز . در انتها مینویسم
در آغاز دفترچه مشق هایم
ترا گرچه "من" بود "ما" مینویسم
..دیدم دو تا طاووس از باغ وحش گروخته از در وارد شدن تو . یه دفعه آب دهنم خشک شد و همه بدنم بی جال شد . درست مث اینکه دو سه تا مقنی دارن ته دلوم کار میکنن . یه حس عجیبی بود . به خودم اومدم و گفتم نباید کنترلمو از دست بدم . آقا دردسرتون ندم . با هزار زحمت رفتم جلو که موقع سلام و علیک بتونم تو مسیرشون قراربگیرم . به همه یکی یکی احوالپرسی کرد و به من که رسید یه سلام مختصری کرد .ولی من خیلی گرم جوابشو دادم و گفتم : سللللاااممم به به خانوم خوبین ؟ عجبی که ما شمارو زیارت میکنیم مگه اینجا ها بتونیم ببینیمیتون . با تعجب یه من نگاهی کرد و گفت تشکر و زود رفت و یه گوشه دنج نشست.
ان وقتا تازه فرزین خدا بیامرز گل کرده بود . و یکی از خواننده های فیوریت من بود . (ببخشید محبوب ). اون شب اولین دیدار مهم من با مژگان تو اون قضا و با اون آهنگ بود .


تو را از بین صدها گا جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو بپا کردم
برای نقطه پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من ... عشق من ...
یه نیم ساعتی زیر چشمی منو ور انداز میکرد . منم که به کارم وارد بودم و دختر جماعت رو میشناختم و میدونستم چه جوری باید روح یه دختر و اذیت کرد تا مجبور بشه بهت فکر کنه . خیلی خودمو بی خیال جلوه دادم . من میدونسم کارمو انجام دادم و حالا اون باید به من قکر کنه . یه دفعه امیر اومد پیشم و گفت : نکبت سرتو بر نگردون ولی این یارو همش میخ تو هست خب برگرد یه نخی بهش بده


چرا یهو ول دادی ؟ گفتم اگه من شترم میدونم ساربونو کجا بخابونم
موقع شام شد و خودمم دیگه طاقتم تموم شد . تو دلم مث سیر و سرکه میجوشید که نکنه یه دفعه بیخیال بشه = . یه جوری تنظیم کردم که درست تو صف شام بیفتم پشت سرش . همینطورم شد . بعد از یکی دو تا بفرما و چس تعارف اون رفت جلو . منکه نفهمیدم چی برداشتم . فقط یه تیکه مرغ و یه دونه بادنجون گذاشتم تو یه بشقاب و نمیدونم کی و کجا کراواتم رفته بود تو بشقاب قیمه و چندتا دونه لپه هم بهش چسبیده بود . خدارو شکر زود فهمیدم و پاکش کردم وگرنه میشد سوژه خنده . 
![]()


رفتم کنارش نشتم و گفتم خانوم من شمارو تو دانشگاه زیاد نمیبینم شما چه روزایی میاین؟ و از این حرفا ... آقا دردسرتون ندم . مخشو زدم . دیگه دوتا صندلی رو زده بودیم کنار هم و تعریف میکردیم . همه هم بدون اینکه نشون بدن ولی گوششونو تیز کرده بودن که چیزی بشنون . عروس و داماد هم تو گوش همدیگه یه چیزایی در مورد ما میگفتن و میخندیدن .منم که بیخیال .
تا تونسم از خودم تعریف کردم از زندگی مدرن و روشنفکری و ... اونم ازم سوال کرد شما به چه سبک موزیک علاقه دارین . من گفتمکه بیشتر موزیک غربی رو گوش میدم . گفت به کدوم خواننده ؟ آقا من که کسی رو نمیشناخنم . فقط یه مردیکه کورعلی سیاهی بود که هر چی زور میزدم اسمش یادم نمیومد . تازه اینم از زبون امیر شنیده بودم . با هزار مکافات یادم اومد که امش استو واندر ه .
بعد هم که پرو تر شدم ازش پرسیدم کی وقت داره که بریم بیرون که قرار شد خودش زنگ بزنه . امیر هم گاهی میرفت کنار دست مژگان خودش و یکی دو کلام حرف میزد و زود میرفت . اما چون اون با خونواده بود نمیتونست زیاد دورش بپلکه . علی هم دو سه کلمه ای حرف زده بود . خلاصه دوزاری همه افتاده بود .موقع رقصیدن هم که همه بلند شدن و ما هم بلند شدیم .
موقع خداحاقظی شد ومن یه تعارفی کردم که اگه میخاین تا برسونمتون گفت والا ما که با اون آژانسی که اومدیم قراره بیاد دنبالمون . زنگ میزنیم که نیاد با شم بیایم . دنیا رو سرم خراب شد . تو دلم گفتم خدایا منو از این مهلکه نجات بده . قول میدم که آدم خوبی بشم . قول میدم آدم مومنی بشم . چون اگه میخاسن بیان . که من ماشین نداشتم .آبروم میرفت . شده بود مث فیلم توبه نسوه .
نمیدون خدا تو اون شلوغی چطور صدای منو شنید . چون هرچی تلفن میزدن اشغال بود . تو همین پنج شش دقیقه . علی و امیر هزاتا لنده و فحش به منه بدبخت دادن . خلاصه با هزارتا دعا و نذر و صلوات آژانش اومد دنبالشون و گورشونو گم کردن و رفتن
میدونم که روزگارت پره از گلای وحشی
من یه شاخه شکسته ام میتونی منو نبخشی
تو یه سایه بون امنی واسه بلبلای عاشق
منم اون اسیر موجا توی حسرت یه قایق
میدونم که عاشقت بود اونکه میگفتی دیوونس
آره دیوونگی داره اونکه خندشم بهوونس
...آقا ایی شعرو اصلا سر کاری بود . هیچ ربطی به موضوع ما ندوشت . همیطوری از بس که بی معنی بود حال کردم بینویسم . ولی شما وقتتونه نیزارین روش .
یعنی چی چی : می تونی منو نبخشی؟ ...منم اوون اسیر موجا .... بوگو پوشو مردک . یه تکوونی به خودت بده و یه پول و مولی جمع و جور کن به زندگیت برس و یه بی ام دبلیو یا مرسدس بنداز زیر پات و ایی شعراتم بریز تو خلو و یه سیفونم روش بعد ببین چطوری همین سایه بوون امن میاد کنیزیت میشه . حالو بگذریم ( واای مام چقد ووررر میزنیما)

...دردسرتون ندم شب عروسی شد و ما هم از صبح به قر و فر خودومون میرسیدیم . حالو کاری ندارم که چه بدبختیایی کشیدیم واسه جور کردن تیپ و قیافموون .
اون موقع من یه ماشین وانت درب و داغون داشتم که خیلی قدیمی بود و قفل و درب و پنجره و صندلی و چراغ عقب و جلو و باطری و بخاری .. خلاصه زشت ترین ماشین دوران خودش محسوب میشد. همیشه دم در خونه بچه های کوچه میرفتن توش و بازی میکردن . یا اینکه معتادا پشتش میرفتن و مواد میکشیدن . امیر هم که باباش یه پیکان ۵۶ داشت که هنوز بنزین دوره شاه توش بود
و اصلا روشنش نکرده بودن . علی هم یه پیکان قراضه مراضه داشت که اونم وضع بهتری ندشت . =خلاصه واسه ماشن هم عزا گرفته بودیم که تو اون هوای باروونی چطوری بریم. آخرشم قرار شد من ماشین بیارم و دورتر پارکش کنیم . 

واسه هدیه عروسی هم قرار شد که چیزایی بخریم که بدردش نخوره . من رفتم بازار و یه قلیون برازجوونی و یه کیلو تنباکو و یه آتیشگردون و یه کیلو زغالو انبر و یه قصری بچه و یه پاشنه کش و یه از این بامبو هایی که باهاش توالت باز میکنن و یه از این توری هایی که جیگر روش کباب میکنن و یه گوشت کوب چوبی واسش خریدیم و تو یه کارتن قشنگ کادو پیچی کردم .
رفتیم داخل مجلس و فقط مال امیریو بودش یه لباس سبزچمنی خوشکلی برش بود موهاشو هم فر زده بود و حسابی خوشکل شده بود. همیشه تو عروسیها خواهرای عروس خیلی سروزبوون بهم میزنن و همش چسی میان . ما سلام و علیکی کردیم ولی امیر و علی مث دو تا بز کوهی یه کناری ایستاده بودن و ماتشون برده بود.
=
یه جفت کفش که فکر کنم قرضی بود پوشیده بود ولی پاشو میزد . کفشا رو آورد گفت ببخشید میتونم اینا رو بزارم اونجا ؟ آقا ما هم عین فوضولا پریدیم جلو و گفتیم بعله خانم بدین من نگه دارم . گفت نه اخه زحمتتون میشه . گفتم نه خانوم مث ایکه من چند سال تو قسمت کفشداری شاه چراغ کار میکردما زد زیر خند و تشکر کرد .
امیر و علی هم از خجالت مث لبو سخ شده بودن . اومدن جلو گفتن ایقد خوته ننر نکن .
از گوشه کنار کاشف به عمل اومد که اسم این خانوم مژگان هست . امیر هم که گفتم مث آدمای پارکینگسونی هست . اومد جلو و منتظر شد که سر حرف رو با مژگان باز کنه . من چشمام به در بود و دلم شور میزد . دیگه طاقت نیاوردم و رفتم گفتم ببخشید مژگان خانوم دوستاتونو دعوت نگرفتین؟ با تعجب جواب داد والا نه هیچکدومشونو فقط دوتا مژگانا رو دعوت کردم . گفتم همونایی که همیشه با هم پایه هستین؟ گفت آره ما ستایی همیشه با همیم از دوره ابتدایی تا حالا.البته گفته بودن که کسی رو دعوت نگیرین . اما من دیگه نتونسم اینا رو دعوت نگیرم .الانم منتظرشونم .امیرم خودوشو عین پیش نوکا انداخت جلو و گفت آره خانوم خوب کاری کردین ارزش دوستا خیلی زیاده . یه نگاهی به امیر انداخت و تو دلش مث اینکه میخاس بگه مردکه اصلا به تو چه . اما گفت : آره خب تو ایجور مجلسا ادم با دوستای خودش حال میکنه . از علی هم خبری نبود حتما یه جا داشت با یکی درمورد سیاست یا گروونی یا بدبختی ما ایرونیا بحث میکرد . تا اینکه دیدم واااییی خدا .... مرشد زنگ زور خونه رو بزن
....همون روز اول سه تاشو بین خودمون تقسیم کردیم > خدا رو شکر جرو دعوایی هم نشد . هر کس همونی رو که میخاس گیرش اومد .اسمشونو که بلد نبودیم . اون یکی مال من رو بهش میگفتیم ( جیگر مال منیو) مال امیر رو ( جیگر مال امیریو) مال علی رو هم ( جیگر مال علیو) میگفتیم . مال منیو یه دختر تو پر با قدی تسبتا بلد و چشمای فوق العاده قشنگ و عسلی بود . صورت سرخ و سفید و خنده رو داشت که وقتی هم میخندید دو تا چال خوشکل صورتشو با مزه تر میکرد.
مال امیریو دختری ساکت و متفکر بود هیکلی لاغر و کشیده با صورتی سفید که رو دماغش یه کم کک و مک داشت که همین باعث زیباتر شدنش میشد .
مال علیو قیافه تسبتا جدی داشت لب و دهن و چشمای قشنگی داشت . یه کمی هم مث خود علی چس چرب بود . خدس میزدیم که اینا رشته مامایی باشن ولی من عقیده داشتم پرستاری هسن .اینو مگم چون اون روز روپوش سفید دستشون بود . ولی معلوم بود پزشکی نیستن . از قیافه و چیش و چنگشون میخورد که خیلی درسخون نباشن ..
ما سه روز در هفته کلاس داشتیم . ولی اونا رو دیگه ندیدیم که ندیدیم .تا اینکه اون روز اون اتفاق افتاد.
یه همکلاس داشتیم که تا وجود پدر سوختگی ولی بد ادمی نبود . سنش اون روزا نزدیم به سی و هفت هشت سال بود اما هنوز مجرد بود . یه جورایی هم با ما صمیمی بود . نقش بزرگتر که چه عرض کنم بزرگ خر واسه بچه ها رو داشت .=


یه دو هفته ای خبری ازش نبود . تا فهمیدیم که نامزد کرده و تصمیم داره طرف همین هفته ازدواج کنه . میگفت که خواهر خانمش رشته رستاری تو همین دانشکده خودمونه . من و امیر گفتیم بد نیست یه اطلاعاتی از همین خواهر زنش بگیریم . بهش گفتیم و اونم قبول کرد . و گفت مشخصاتشو بدین تا بپرسم . منم گفتم آقا سه تا توله طاووس که از باع وحش گروختن . خلاصه مشخصات رو دایم و اونم گفت که رفته پرسیده و اونا گفتن که نمیشناسیم . مت هم گفتیم به درک تو هم اگه گوئی بودی نصیب ما نمیشدی .
چند روز بعد یه سه تائیمون تو حیاط دانشگاه پلاس بودیم که چیزی دیدیم که سر جامون خشکمون زد . دیدیم که همین رفیقمون داره با اون جیگر مال امیریو صجبت میکنه . زبونمون بند اومد و از فرط غیرت و مردونگی میخاسیم چاقو بیاریم و بزنیم تو قلب اون رفیقمون اما خوشبختانه هم چاقو دم دستمون نبود و هم خدا به اون طرف رحم کرد.=


بیصبرانه منتظرشدیم صحبتاشون تموم بشه و زود رفتیم و بهش گفتیم : نکبت تو با این چگار داری؟ گفت : به شما چه مربوطه ؟ تا جون از ک... ن ادم فوضول در ره . این خواهر زنمه . تا اینو گفت آقا ما کپ کردیم . ولی خوشحال بودیم که بالاخره خداوند به دعاهامون جواب داده . و یه روزنه امید پیدا شده . گفتیم نه اقا کاری نداریم همینطوری پرسیدیم . اما از اون روز ببعد خیلی دور این رفیقمونو گرفتیم . ما که قبل از این جریان تیپا هم بهش نمیزدیم مدام میگفتیم آقا کاری باری چیزی نداری . راقت و دوسی روگداشتن واسه همین روزا. خدا وکیلی مشغول زمه هسی اگه رودروسی کنی . این خیر ندیده هم نامردی نمیکرد انگار که سه تا حمال مفتکی گیر آورده هر چی کار داشت به ما میگفت . حتی میوا هم که تو خونشون لازم داشت > خاله اش هم که میخاست بره خونشون ماشنشه که میخاس بشوره . گلای باغچه خونشه که میخاس عوض کنه بدون رودرواسی به ما زنگ میزد . روش هم عرق نمیکرد که دست تو جیبش کنه . عین تو فیلم صمد خوشبهت میشود که میگفت : آقا جلال بدش میآد کسی دس تو جیبش کنه اونم دست تو جیبش نمکرد 
مث اینکه یه بوهایی برده بود .پیش خودمون میگفتیم بزار خرمون از پل رد بشه . او وفت بلایی سرت میآرم که حز کنی . آخه این کارا رو میکردیم که تو رودرواسی بیفته و واسه عروسیش دعوتمون کنه . چون میدونسیم اونجا میشه یه کاری کرد.
اون روزا به مال منیو که فکر میکردم ای آهنگ که خیلی اون روزا گل گرده بود تو ذهنم میومد :
رنگ چیشات عسل
طعم لبت عسل
اسمت چه شیرینه اونم بزار عسل
....اون روز تا رسیدیم خونه دیگه ظهر شده بود . سر راهمون از یه کبابی که از بدترین و کثیف ترین کباب های اون شهر بود ۴ تا نون و ۲ تا سیخ کباب گرفتیم .
نا گفته نمونه که اون روزا وضع مالی بدی نداشتیم اما من و امیر بد جوری رو دنده گدایی و خسیسی بودیم یعنی اینقدر گدا بازی در میوردیم که خودمونم باورمون نمیشد . اما این گدا بازی یه حال و هوای خاصی داره . و خیلی باهاش حال میکردیم مثلا سر یه تومن کرایه تاکسی که ندیم اینقدر نقشه میریختیم تا یه جوری این پولو ندیم یا اگه خوراک شریکی می خریدیم دقیقا نصفش میکردیم و سعی میکردیم که حتی یه گرم از طرف من به طرف اون نره و خلاصه کلی میخندیدیم و حال میکردیم . خلاصه روزنامه رو پهن کردیم و نون و کباب رو گذاشتیم روش . به امیر گفتم تو هم تو همون فکری که من هسم؟ گفت چه فکری؟ گفتم : توله طاووسا؟ اهی کشید و گفت : آخ .. چطو میشد میتونسیم باهاشون دوس بشم و یه اکیب دوستانه و عاشقونه راه بندازیم؟ اقلا یه کم ازشون آداب و معاشرت یاد میگرفتیم . کلاس و فرهنگ بلد میشدیم . ما که ننه و بابامون این چیزا رو یادمون ندادن . اقلا اینا یه چیزایی یادمون بدن . چه جوری سلام و علیک کنیم . چطوری قاشق و چنگال دستمون بگیریم یا دستکم مسواک زدنو یادمون بدن . 
گفتم امیر اگه خدا و امام زمان کمک کنن میتونیم مث سوهان حاج حسین سوهانی و پسران بخوریمشون و به دندونامونم نچسبه . گفت : بچه چی چی میگی عامو اینا خرج عطر و ادکلانشون اندازه خرج یه سال خونه دوتامونه . =![]()

گفتم آقا ما کاری از دستمون برنمی آد . فقط اینجو دعا کارسازه .مگه نمیبینی تو سالن دانشگاه نوشته دعا سلاح مومنه .فقط دعا کن . که اگه بشه زندگیمون از رو به اون رو میشه . تا آخر عمر پامونه رو پامون میندازیم و میخوریم میک..م و میخوابیم و منتظر میشیم که پدر زنمون سر خر مبارکه بیزاره زمین . ....
پشت بوم خونه دانشجویی ما تابسونا خیلی با صفا بود . دو تا تخت فنری کهنه و مندرس رو برده بودیم بالا . فنر تختا در رفته بود و کمرمون به زمین میرسید اسمشو گذاشته بودیم چال سگ . ولی شبای پر ستاره ای داشت . شبا به اسمون خیره میشدیم و در مورد سه تا توله طاووسا حرف میزدیم .
منکه تصمیمگرفته بودم اگه یه باره دیگه دیدمشون به هر قیمتی که شده مخشونه تلیت کنم . هر چی باداباد . ضررش یه تو گوشی خوردنه یا دوسه تا فحش خوشمزه مث آشغال حمال بعشعور و .. که خدائش خیلی هم بی راه نیس . ولی بعید میدونسم دخترای گرازی باشن . 

قسمت دوم:
....از وسط پای مردم که ایستاده بودند دیدم که سه تا دختر عین سه تا طاووس که از باع وحش سیروس قهرمانی گروختن . دارن مان داخل . خدا شاهده از هموون دور عین طلای ۲۴ عیار میدرخشیدنند. دیگه خمه چیز و همه آدما رو فراموش کردم . این سه تا یک به یک از هم خوشکلتر و با کلاستر بودن .
معمولا دخترا اگه تو دسته های دو تایی باشن یکشوون خوشکله و یکیشوون عین دمپخته .اگه تو دسته های سه تایی باشن باز یکیشون خوشکله و دوتای دیگشون زشته . یعنی سعی میکنن تعداد خوشکلا زیاد نشه . ولی اینا سوا کردنی نبود همش خوب بود .
با مشت زدم به پای امیر و گفتم : اووی امیر نیگا کن انگار یه گله طاووس از باغ وحش فرار کردنو اومدن اینجو . امیر هم از پشت عینکش هر چی نیگاه کرد چیزی رو ندید تا اینکه یه دفعه گفت : اوووی اینا کوجو بودن؟ اووی بووآم بوسوزه دانشگاهو آباد شد . از فردو زمیناش گروون میشه . گفتم : عامو نیگاه آدم یاد ایی پشتی ها و متکاهای دهاتی ها میوفته که عکس چندتو آهو رو کشیدن که دارن میرن تو حرم امام رضا و امام رضا هم ضامنشون مییشه . اینا هم هموو ستا بچه آهو هسن که اومدن خیال کردن اینجو هم کسی ضامنشون میشه = .

علی که متوجه شده بود ولی خودشو زد به خریت و گفت عامو اینا چی چین؟ یه مشتی دل و دیوونه کمونوم از دیوونه خونه سلامی فرار کردن . خلاصه سه تاشون اومدن و یکراست رفتن طرف سلف سرویس . ما سه تا هم که خشکمون زده بود . کلاس هم که نداشتیم . الاف هم نمیتونسیم اونجا باشیم چون گیر میدادن .
براتون بگم که اون روزا اوضاع دانشگاه مث الان نبود . دوران جنگ بود و انجمن اسلامی حسابی به همه چی گیر میداد . مخصوصا به ما سه نفر که حسابی تابلو بودیم ولی نتونسه بودن ازمون آتویی بگیرن .خیلی دلشوون میخواست چیزی از ما پیدا کنن و با تیپا و تو کو..نی بندازنموون بیرون . ولی ما هم زرنگتر از ایی حرفا بودیم . واسه همینم نمیتونسیم الاف باشیم تا اونا برگردن .راه افتادیم و رفتیم خونه .
من و امیر تو یه خونه بودیم . من ادم ب بیخیالی بودم . اصلا از اومدن به دانشگاه خوشحال نبودم . کرم امریکا تو تنم بود . اوون روزا مدونا حسابی رو کار بود و هر وقت که من یه ودیویی از مدونا میدیدم میگفتم : دوئیت سه ماه دیگه پیش این خانومه =%2B(1983).jpg)



خلاصه همین بی علاقگی به دانشگاه بود که خیلی اهیت نمیدادم که حالا چی میخاد بشه و برام مهم نبود که اخراجم کنن .اما چون روحیه ام طوری بود که با خنده و شادی حال میکردم سعی میکردم که محیط خشک دانشگاه رو واسه خودم شاد کنم . .امیر هم روحیه منو داشت فقط یه مشکل داشت اونم این بود که مث آدمای پارکینگسونی بود یعنی از شروع کردن میترسید . باید تو یه کاری یه هولیش میدادی بعد دیگه ادامه میاد . البته اینم از پدرسوختگیش بود چون میخواست مطمئن بشه خطری تو کار نیس بعد شروع کنه .اما در کل پایه خوبی بود .علی اما مث هیچکدوممون نبود . جلو همه رودرواسی داشت یه نوع نجابت تصنعی . واسه همینم دست به کارای دیوونه بازی مث ما نمیزد .از کنف شدن و سبک شدن میترسید . برعکس من که از کنف شدن لذت میبردم و اگه یه روز کنفم نمیکردن و سر پوزم نمیزدن یه گم شده ای داشتم .....اامه داره


















