تبليغاتX
خشت مال
                              عاق والدین
نمیدونم ایی کلمه رو چطوری مینویسن عاق درسه یا آق یا عاغ   .... خلاصه کاری نداریم ولی دیگه تو فرهنگ ما زیادی به والدین و ننه و بووآ  حق دخالت تو زندگی بچا رو دادن. نمیگم بچه باید پر رو  و پوست کلفت باشن .  البته بچووی ایی دوره  که میگن خیلی پررو شدن . مثلا چند روز پیش تو کوچه دوشتم رد میشدم ... همسایمون آقووی شجاعی رو دیدم که بدبخت تو سرما نشسه بود کنار کوچه ... بدبخت پیرمرد ۶۰ ساله .... بهش گفتم آقووی شجاعی  چرو اینجو نشسی ؟ اگه جووی میری بیو تا برسونمت . گفت نه ... ممنون .. قربون معرفتت . گفتم خب سرما میخوری  بیا بیشین تو ماشین . خلاصه اومد و نشست تو ماشین . منم چون ماشینوم قراضه هست و قفل درش خرابه  عمدا سوارش کردم که برم تو بانک و ایی هم بیشینه  تو ماشین که هم ماشینومه ندزدن همی ایکه  پلیس ماشینو ره نبره . آقا ایی بدبخت یی دفه درد دلش باز شد و گفت آخی روزگار چه بسر آدم میاری . گفتم آقووی شجاعی چته ؟ چروو آه میکشی نکنه خدووی نکرده یکی از قووم و خیشات  چار چرخشون رفته هوا  و زدن گاراژ؟؟؟ گفت نه کاکو ... کاشکی همه ایل و طایفم مرده بودن و ایی روزو ره نمیدیدم .       

 

 
   گفتم خب بوگو چت شده . یی آهی کشید و گفت عامو جون من جا....کش شدم . دارم جا....کشی میکنم . آقو ما هم یی دفعه خوشکومون زد . گفتیم  مشتی بوگوو بلانسبت . ایی حرفا چیچیه ؟ .          حالو ایی آقووی شجاعی که میگم آدم کمی نبودآ ... قبلا رییس بانک بود و از ایی آدمووی که هر روز کت و شلوار میپوید و از ایی کفشووی ورنی که قیز قیز میکنه پاش بود . خیلی با شخصیت بود . ولی بدبخت  کارد به اوسوقونش رسیده بود . گفت آقا ایی پسر ما تازگی رفته دانشگووی آزاد . ترم دومشم هس . گقتم خب . گفت آقا هر روز دس یی از ایی دخترووی قرشمالا رو میگیره میاره  میبره طبقه بالو . میگه میخام باهاشون درس بوخونم . میگم خب بی غیرت  تو یی خواهر کوچیکتری داری .. خب ایی یاد میگیره . میگه بابا اوپن مایند باش . اتفاقا اسم شومو رو هم آوردم گفتم بچه نیگووی آقووی دکتر بکن .. اینا با پووی پتی شبا تا صبح تو کوچه راه میرفتن و درس میخوندن . میگه اونا امکانات ندوشتن .......  

  

 

   خلاصه دردسرتون ندم منظورووم به ایی بود که ما بدبختا دیگه خیلی پپه  هسیم . از وقتی که اومدیم ایران ایی ننه و بوآی ما که اللهی خدا نسیب گرگ بیابون نکنه به ما گیر دادن که باید زن بوسوونی .. هر چی میگم آقا ولووم کنین بخدا من خوشبختترین آدم تو دنیا هسم . ول نکردن که نکردن . گفتن وووی ما آرزو داریم ... میخویم بچه توره بیبینیم . گفتم عامو ولووم کنین  مگه ما چکار کردیم واسی شما که بچه من واسی من بکنه ؟ خلاصه نشد  که نشد .     آقا هرقووم و خیش و شاگردووی کلاس قرآن ننه ما بود دیگه یه جوری دیگه بما نیگا میکردن و تا ماره میدیدن تو گوش هم پچ پچ میکردن .    معلوم بود هر کسی یه دختر ترشیده مرشیده ای تو فامیلش بود میخاس بما معرفی کنه . یه بار هم یه لیوان آبی ننمون داد بما گفت بخور ... گفتم ایی چیچیه؟ گفت ایی آب دعا هست چهل تا از ایی حاجی خانوما روش دعا خوندن و فوت کردن ... گفتم عامو ننه ولووم کن . دی اکسید کربن و رطوبت دهن چهل تا پبره زنه من بخورم ... خلاصه ما نخوردیم .    اما از بد روزگار هر شب ما باید یه کت و شلواره سورمه ای دوشتیم میکردیم تنمونو یه سبد گلی هم میخریدیم ۴۰ -۵۰- هزار تومن  با یه بدبختی میرفتیم خواستگاری .

   

ولی چیشتون روزه بد نبینه ... ... هر چی دمپخت تو شهر شیراز بود ما رفتیم خواسگاریشون .    من نمیدونم ایهمه دختر زشت کوجو بودن . ننمون میگفت نه ه ه ه والو . همشون قشنگن . به چیش تو زشتن . ایی خیر ندیده های دخترووی آمریکویی یی دعا و جادوویی کردن تو چویی دادن بهت خوردی . دیگه ایناره به چیش نمیاری . گفتم ننه خب اونا که دعا و جادو ندارن . تازه اگه بخان بکنن میریزن تو قهوه .. چویی کوجو بود . آقا اگه دختره چاق بود ... میگفتن واااای چه هیکلی  ... باید یه کمی هم زن گوشت دوشته باشه و تو دس هم بیاد . میخووی شب اوسوخون بیگیری تو بغلت ؟ اگه لاغر بود میگفتن به به عین باربی ... قلمی و  و ظریفه . چه فایده داره زن مث سرخاب دیو باشه . میگفتم   آقا شما طرفدار من هسین یا طرفدار مردم . .... ننه ام میگفت نیگاه بکن ... اگه بخووی بهونه بیاری شیرومه حلالت نمیکنم و بابام هم میگفت  عاقت میکنم . منکه نفهمیدم معنی ایی دو تا جمله یعنی چی ؟؟؟؟ فعلا ایره دوشته باشین  تا بقیشه بگم .....   

 

نوشته شده توسط خشت مال در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 11:7 | لینک ثابت |
          مرده شوره این فیسبوکه ببرن

اولندش که ببخشید که یه یک سالی نبودم . خیلی اینجو گرفتاری دارم . البته نه گرفتاریه بد .. خداره شکر همش خوبه . اگه خدا یاری کنه بازم شرو ع کردم به نوشتن .

تلفن خونه ما دقیقا عین خروس بی محله . اون موقعهایی که باید زنگ بزنه نمیزنه . هر وقتم از برق میکشیمش بیرون  میبینیم که آخخخخخیییی .... مثلا از اداره پست زنگ زدن که پوشین بیوین که یی بسته پستی از خارج اومده و توش کلی شکلاتووی خارجی و آدانس و عطر و ادکلن توش بوده . البته قوم و خویشووی ما که از ایی بخارا ندارن . ایم از طرف همو بچه آهووی ها و جوجه طاووسا و .... که هنوز امیدی به برگشتن من دارن ....بوده که بلکم من خر بشم و باز برگردم . یا ایکه از طرف یه آدم مهمی تلفن میشه . ولی همی تلفنو وقتی از برق نمیکشیمش از صبح مث آش رو رووک زنگ میخوره . حالو کاشکی یه دوزاری سود توش بود . همش ایی قووم و خویشووی عتیقه و درجه یک ما که معلووم نیس از پس کدووم  قبرسوونی اومدن زنگ میزنن و یا مشکل مالی دارن و میخان پول قرض کنن یا خبر مرگشون با شوهرشون یا زنشون  جر و خشتک دروون راه انداختن . ننه گدا ها انگار ما اینجو مشاوره خونواده هسیم . وقتی شب تو بغل همدیگه قربون صدقه همدیگه میرن و واسه همدیگه سرقدم میرن که یاد ما نیسن .. همی تا جرو دعواشون میشه عین ۱۱۰ زنگ میزنن بما . بگذریم .. گوره بوآشونم کرده .

 

 

ما یه عموویی داریم که خیلی به اصطلاح آدم با کلاسیه . جوون ننه ش استاد دانشگاه هم هس ولی اقد ایی آدمو خسیس و گدا هس که حد و نهایت نداره . آقا ایجوری بگم که ایی کت و شلواره دوره دومادیشم هنوز داره میکنه تنش . تو ماشین پیکانش هنوز بنزین دوره شاه هست . هیچوقتم هیچ خیریش بما نرسیده . همیشه هم ما کمکش کردیم . خلاصه آقا دیدیم همی تلفن کذایی زنگ زد . خدا شاهده انگار  بدلووم افتاده بودااا ... گفتم ور ندارم . بعد گفتم شاید یکی یی دفعه یی اتفاقی براش افتاده باشه . آقا وردوشتیم ... دیدیم عین سالن مرده شور خونه  صدووی جیغغغغغ و لووووک  میاد و وسطشم فحشووی با تربیتی . مث آشغال و بیشعور و کثافت و خلاصه بد بدش دیگه  بیشرف بود . 

 

 

خوب که گوش گرفتیم  از وسط صداها دیدیم از خونه عمو جان هست . گفتیم خدا رحم کنه حتما یا ایزوگام خونشون خرابه  یا ماشینش روشن نمیشه و میکانیک آشنا میخاد یا اگه خدا بخاد خودش یا زنش مرده ... دیدیم نه زنش گوشی ره از ما گرفت و گفت بیووین بداد ما برسین .  منکه گیج شده بودم گفتم خب زنیکه دیوونه درس حرف بزن بیبینم چه مرگیته . بعد  گفت هااا بیو ...بیوووو...بیبین ایی عمو جونت چه دست گلی به آب داده . 

 

 

منکه خودووم نفهمیدم چیچی میگه  گوشی رو قطع کردم . گفتم برووو گم بوشوو زنیکه  دیوونه . اعصاب ندارم از دست ایی کارمندووی  حرف نشنو و گیج و گووج . تو هم شدی قوزه بالو قوز .

خلاصه بعد معلوم شد که ایی آقووی محترم که همیشه سر هر موضوعی ماره دوره خودش جمع میکرد و شروع میکرد به نصیحت  که هاااا  انسان باید تو زندگیش همیشه انسانیت دوشته باشه . آدم باید وجدان خودشه قاضی بکنه .... و وو فلان و بیساااررر.... همی آقو تو زرد از آب در اومده .

جریان از ایی قرار بوده که همی جناب وجدان پرست سی سال پیش واسی ادامه تحصیل تشریفشونه میبرن آمریکا و گورشونه اونجو گم میکنن . بعد از قضا چون می خواستن از تخفیف شهریه و اقامت اونجو استفاده کنن میرن با یه دختر آمریکایی ازدواج میکنن . نمیدونم شایدم همیطوری رفاقتی و خودمونی با هم زندگی میکنن . بعد که درسش تموم میشه این خانوم حامله میشه و تا میخاد بگه ایی کره که تو کومه منه مال تو هس ... ایی آقو فرار میکنه و میاد آمریکا . ایی بدبخت ضیفه میمونه و یی کره حرووم . 

 

 

خلاصه تا ایکه تکنولوجی پیشرفت قابل توجهی میکنه و یی چیزی بنام فیس بوک پیدو میشه . بچووی همی عامووم که از ایی قیسبوک بازووی قهار هسن  میبینن یی آدم آمریکووی ایناره ریکویست واسی فرند کرده . که بعد که اینا با هم حرف میزنن میبنن که فامیلیشون که یکیه .. قیافشم که عین همی عکسیه که باباشون گرفته تو جوونیش و گذوشته تو طاقچه . 

 

 

بعد که با ایی پسروو حرف میزنن میگه که بووی من ایرانی بوده و فامیلیش ایی بوده . از همه بدتر ایکه عکس عامو ماره تو بغل ننه اش نشون میده . که آقا بچووی ایرانی هم که دیدین ... که از کوچیکی همش دلشون شوره ارث و میراث بوآشونه میزنه .... خیلی ناراحت میشن ..... به ننشون میگن و ننشونم که همیشه یکی از افتخاراتش ایی بود که عشق اول عامو ما هس ... بعد از بیست سال زندگی  بدجور خورد سر پوزش .

همه زنووی خونواده تو دلشون خیلی خنک شد . ولی ظاهرا همه باهاش دارن همدردی میکنن . شایدم انشاالله از هم جدا شدن . ولی فکر نکنم ..  دیگه کو شوهر؟؟   .. خلاصه ایم از فیسبوک ...

 

نوشته شده توسط خشت مال در شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 12:31 | لینک ثابت |
                  شاه ماهی...

ایی خاطره که میخام براتون بگم مال چن سال قبله .. خیال نکنین من هنوز ایجور هسم و هنوز عقلووم کمه .

آقا یی سالی ما خیلی کارووی خل مشنگ بازی در میوردیم . اعتماد بنس که چه عرض کنم ؟ اعتماد بنفش خیلی خوبی هم دوشتیم . هم پر رو بودیم هم ایکه اگه یی روز کسی ماره کنف نمیکرد اصلا مریض میشدیم . خیلی مهمه که از کنف شدن نترسی . اگه یی روزی از کنف شدن نترسیدی به همه جو میرسی . بگذریم ....

آقا ما یی بابا بزرگی دوشتیم که خیلی با خدا بود . خدا بیامرز روزی ۵۰ رکعت نماز میخوند . از نماز وحشت و میت و مستحب گرفته تا نماز جعفر طیار .... ای شب جمعه خدا بیامرزی طلبید تو ایی پستو ... از دار دنیا هم چیزی ندوشت غیر یی خونه قدیمی . 

  

چند سالی بود که بعد از فوتش خونشه فروخته بودن سهم ننه ماهم شده بود ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن . ما هم رفتیم ایران .. گفتن ایی پولو ره بوسون بده به مادرت . هر چی گفتیم آقا همینجو بدینش به یی آدم مستحقی و آبروداری .... تو کلشون فرو نرفت که نرفت . ما هم کردیمش دلار و آوردیمش آمریکا .....

تو خونه نشسه بودیم که یکی از بچووی تهرونی که تازه اومده بود و خیلی هم چس کلاس واسی خودش میذوشت زنگ زد گفت میوی بریم کنسرت گوگوش؟ ما هم گفتیم ها میویم ... خلاصه همو پولو ره که قرار بود بدیم به یی آدم مستحقی وردوشتیم و بردیم دادیم بلیط کنسرت ایی خانووم ترکمون .... ناگفته نماند که من از مشروب خوشوم نمیاد و نمیخورم . چرو دروغ بگم ؟آقا ظرفیتووم خیلی کمه و اگه بووش هم بهووم بخوره میوفتم رو اراجیف گفتن و خلاصه خیلی بد میشه . 

     

ولی تو راه ایی دوسامون با زور دادنمون خوردیم . اولش ایی مهران اومد و تو سالن شروع کرد به خوندن که همه اومدن بیرون که بزنن سر پوزش . هیشکی تو سالن نموند . حالو سالن کوجو بود؟ آقا سالن سیتی تیاتر سانفرانسیسکو ... یه چی میگم یه چی میشنویداااا.... کور میرفت توش بینا میومد بیرون .. خیلی مجلل هس . خلاصه دیدن که همه مردم دارن میرن .. دیگه اعلان کردن خانووم گوگوش اومده ... همه افغانیا که هجوم آوردن تو سالن . چون افغانیا خیلی گوگوشه دوس میدارن . ما هم رفتیم قسمت بالووی سالن رو بالکن . اولشم شروغ کرد و یی تیکه خوند و همه ساکت شدن . 

      

بعد اومد یی کمی حرف زد و کامبیز پسرشم اومد رو سن .. کوجی زادوری و ایی امیر قاسمی ... خلاصه همه خا... مالا هم دورش بودن . دیگه مردم دس میزدن و هر کسی داد میزد .. یکی  میگفت گوگوش دوست داریم ...یکی میگفت شاماهی عاشقتیم ... یکی دیگه داد میزد ملکه صحنه .... گوگوشم به همه میگفت ممنون .. قربونتون برم .... فداتون بشم ...  

   

خلاصه ما هم که سالنو دوشت دور سرمون چرخ میخورد .. تا ایکه همه ساکت شدن و چراغا هم خاموش شد .. فقط رو صحنه چراغ روشن بود .. یی مردیکه ای هس که رهبر ارکسترش هی که فلوت میزنه .. که مث علی ورجقک خودشه تکون میده .. او هم شروع کرد فلوت زدن و میخاس آهنگ : توی یک دیوار سنگی .. دوتا پنجره اسیره رو بزنه ..... گوگوشم .. چشماشو بست و رفت تو حس .. همه سالن هم رفتن تو حس ....

      

نمیدونم چطور شد که ما دیدیم همه ابراز احساسات کردن و یه لقب قشنگی واسی سوپر استار گفتن ... ولی ما از غافله عقب افتادیم ..

آقا ما هم بلند شدیم با صدووی بلند داد کشیدیم گفتیم : (ماشالوو ننه کامبیززززز ....)

آقا ما ایره گفتیم .. همه سالن پوکید از خنده ...  تا ده دقیقه همه میخندیدن . دو سه بار خود گوگوش دوباره رفت تو حس که بخونه تا چشماشو میبست  یه دفعه خندش میگرفت و میزد زیره خنده ....

رفیق ما پشت یقه ماره گرفت نشوندومون رو صندلی گفت بتمرگ تو هم با ایی لهجه شیرازیت ... آبرومونه بردی ......

تو یکی از روزنامه های محلی شمال کالیفرنیا همون هفته نوشته بود ننه کامبیز سیتی تیاتر رو ترکوند ......

اوو شب تا صبح هممون میخندیدم و خوش بودیم .. فهمیدم که پول بیلیطو واقعا حلال بوده .......

 

 

نوشته شده توسط خشت مال در جمعه بیست و سوم مهر 1389 ساعت 10:2 | لینک ثابت |
آقا شرمنده یی مدتی نتونسم بیام و آپ کنم . نیزارین به حساب بیمعرفتی . بیزارین بحساب ایکه ما هم کار داریم و بالاخره باید چرخ زندگیمون بچرخه .. . مخصوصا مرد اگه پول تو جیبش نباشه مرده متحرکه دیگه کسی احترامش نمیزاره ..... ) حالو بحث نکنین در باره ایی)

             برکات تحریمهای آمریکا

بیزار براتون بگم که آقا نمیدونم کدووم شیر پاک خورده ای اسم ماره داده بود دفتر جذب نخبه گان .... خودومونم آخرش نفهمیدیم تو چه کاری نخبه هسیم . همی زندگیمون که سرشار از سوتی دادن و کنف شدن و سبک شدن بوده . حالو چرو دفتر جذب نخبگان ماره اشتباهی پیدو کرده ... خدا عالمه .

دردستون ندم تا چیش باز کردیم دیدیم گذشتنمون مسئول یی سی چل نفری و همه هم چیششوون به دهن ما هس که بیبینن ما چیچی میگیم و چیکار میکنیم . 

  

خب ما هم گفتیم آقا بیزار تا مدیریت آمریکایی که اونجو یاد گرفته بودیم همینجو اجرا کنیم .. شاید جواب داد . اومدیم اول خوشکلترین و بهترین وسایل و مبلمانه آوردیم... خیلی دکور خوشکلی واسه دفتر خودمون چیدیم . هر روز هم یی دستوره جدیدی میدادیم . اول گفتم که همه باید با اسم کوچیک همدیگه رو صدا کنن .. نازی  مهسا  سروش اکبر صادق یهرام شهلا پری احمد صفدر  ربابه ..... خلاصه همه اسم همدیگه رو صدا میزنن .  حتی دستور دادم کسی نگه خانوم فلان یا آقا فلان ... اولش خیلی سختشون بود و خندشون میگرفت ولی حالا همه خیلی خوششون اومده .

  

یه روز در هفته روز یه نفره . پنجشنبه ها روز یه نفر میشه . یعنی تو این روز اون آدمو خیلی دستش بازه . میتونه اون موزیکی که میخاد بزاره ... همه کمابیش ازش فرمون میبرن ... همه هم با اسم فامیل صداش میزنن و جناب آقای یا سرکار خانوم صداش میکنن .

همه این کارایی که کردم خوب بوده و خوب جواب داده بجز اینکه یه برنامه دارم که هر شنبه صبح اجرا میکنم . و اون اینه که یه راوند یا گردهمایی میزارم که با مشکل برخورده . برنامه از این قراره که صبح پنجشنبه همه رو جمع میکنم و یه دایره تشکیل میدیم و همونجا من واسشون از عملکرد یه هفته ای شرکت صحبت میکنم . و اگه کسی کاره خوبی انجام داده همه واسش دست میزنن و اگه کار بدی انجام داده همه هووش میکنن .

 

  

از اونجایی که مدتیه تحریم هستیم و روز بروز خبرای بدی میاد و من نمیخواستم خبرای بد رو واسه اینا بگم (چون بدبختا خیلی از بیکار شدن میترسن ).. شروع کردم داستانووی عشقی براشون تعریف میکنم . نه داستانووی معمولی . بلکه داستانووی عشقی خواننده ها و هنرپیشه های ایرانی و امریکایی .

مثلا هفته پیش داستان عاشق شدن مهستی و شوهرش و عاقبت کارشو گفتم . و این هفته هم قصه زندگی حمیرا و اون عشق اتشینش با خدا بیامرز پرویز یاحقی و بعدشم بااحمد مسعود و جریان توبه کردنشون و خلاصه ..... 

تو همین گیر و دار حس میکنم جو عشقی تو شرکت زیاد شده ... چند تا پسر  داریم که همشون عاشق دخترای شرکت شدن .نوع لباس پوشیدنا عوض شده . دیگه کسی سر کسی داد نمیکشه .. کسی از کسی بد نمیگه و همه وقتی اسم همدیگه رو صدا میزنن با یه حالت سوالی  میگن .. کسی هم از کمی حقوق گله نمیکنه. من چون خودوم آدم رند و رمالی هسم همه چیزه میفهمم ولی رو خودووم نمیارم . خلاصه اگه ایی تحریم ایران بیشتر طول بکشه و ما هم مجبور باشیم هر روز ایی خشتها رو واسه اینا بمالیم  فکر کنم امسال ۱۰- ۱۲ تا عروسی افتادیم .

نوشته شده توسط خشت مال در یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 13:50 | لینک ثابت |

           مشنگ مجلس

ایی پستو قبلا تو یی سایتی دیگه چن سال قبل نوشته بودم . که حالو دوباره مینویسم . یی وقتی خیال نکنین کپی کردم از رو دس کسیاااا . ایی مال خودومه . اگه باورتون نمیشه بیوین بریم شاه چراغ براتون قسم بخورم .

معمولا تو خانوادهووی شیرازی (البته اوو مووقا) یی آدمی بود که شخصیت کمیکی دوشت . خب اوو وقتا همه جمع میشدن و میرفتن باغ و در و بیروون . دیگه ایجوری هم نبود که هر وقت میخاسی بیری یی جووی تفریح .. بچا حال پدر و مادره بیگیرن . دیدین ایی روزا ؟ وقتی میخووی دسجمعی بیری بیرون . دختر اوو میگه من کلاس کنکور دارم . پسر اوو یکی دیگه میگه باید برم کلاس کامپیوتر ... یا وقتی هم میان عوض ایکه بیان از طبیعت لذت ببرن و آبرک بازی ( تاب سواری) و هوولی حمالی ( الا کلنگ) و چلک موسه ( الک دولک) و هفت سنگ و خر وسطوو و هزاروون بازی قشنگ .. بکنن  بجاش میان یی از ایی بازییوی کامپوتری میگیرن دسشون . یا ایکه یی از ایی آی فونا میزارن تو گوششون و آهنگ سوسن خانوم .. چیش عسلی گوش میدن .

 

زنا هم که همش دارن درباره عمل دماغ و ... فلانی شکمشه عمل کرده و ...مامان سیمین پناه بر خدا  سیلیکون گذاشته و .... اینا حرف میزنن . مردا هم که یا درباره سیاست و مملکت میگن و یا درباره ماشین  زانتیا و آزارا و سان تافه .... ایی چیا میگن . خلاصه اصلا حال نمیده . خب ایی کارا رو میشه تو خونه هم بکنی . ولی همیشه یه آدمی بود که معمولا تو هر خانواده ای بود که میگفتنش مشنگ مجلس .

معمولا  یکی از پسرای مجرد فامیل مث دایی کوچیکه یا عاموی کوچیک  اینجوری میشدن . اینا کلا به همه شوخی میکردن .همه هم دوسش دوشتن . توی مهمونیا همش در حال جک و جفنگ گفتن بودن . تمام اعضای فامیل از کوچیک و بزرگ و زن و مرد یی جوری به اصطلاح میدادن دسشو میخاسن بزارنش سر کار ... ولی او هم از اوو هفت ختما بود.

اگه تو خونواده یی کلفت پیری یا یی پیره زن چروکیده ای بود ... ایی سربسرش میذاشت و ادعا میکرد که خواسگارش هس و عاشقش شده . خلاصه همه و همه  دوسش داشتن ..... و اماااااا

دویی عباس من 38 سالش بود ..هنوز مجرد بود و زن نگرفته بود . خوش بر و رو و ورزیده .. اهل مطالعه بود ... درآمدش خیلی توپ بود . همه دخترا و زنا از 15 ساله تا 75 ساله عاشقش بودن و دوسش میداشتن .. نه رو حساب چیزیاا .. همیطوری همه خوششون میومد ازش. اگه یی سیزده بدری میخاس نیاد .. جیغ همه در میومد و صدتا زنگ بهش میزدن . چون همه میگفتن اگه دویی عباس نیاد .. ما هم نمیایم .خلاصه مجبورش میکردن بیاد .

دویی عباس مشنگ مجلس خونواده ما بود . یا جک میگفت یا سربسر خانووم دوسی میذوشت .. یا با تنبکش شعرووی بند تنبونی میخوند ...... واااااای وااااای ..پدر سگ خانووم همدم .. لگد زد توی دنده ام .. برم دره رو ببندم که باد نخوره تو دنده ام ...... یا .... خر من یک  دو   سه روزه   یونجه نخورده  پس چرا تا حالا نمرده ... از گوش خرووم گوش خرووم  شیپور میسازم .. می رم  شیپورچی میشم به خرووم مینازم . از چشم خرووم چشم خرووم دوربین میسازم .. میرم عکاس میشم به خرووم می نازم . ....و جالب ایی بود که تا شب هم که میخوند  تموم نمیشد و هیچوقتم تکراری نبود .

اما یه غم پنهوون ته ته دلش موج میزد . یه زخم کهنه از ته نیگاهاش معلوم بود . اگه یه کم دقت میکردی رد پای یه عشق آتشین ... یه ناکامی ...رو توی وجودش حس کنی . یه ناکامی و فراقی که به لذت دردش عادت کرده بود .

اون سال سیزده بدر دیگه دویی عباس نبودش . رفته بود خارج ... دیگه هم نیومد . مشنگ مجلس ندوشتیم . سالووی دیگه هم دل دماغش نبود...

 

تو را عاشقانه دوست میدارم... مثل گلهای بهاری ..... مثل پنجره رو به دریا..مثل گلهای عاشق در باغچه های انتظار...... تورا مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم






نوشته شده توسط خشت مال در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ساعت 0:2 | لینک ثابت |
 
business article